مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

419

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سرخ بيرون آورده ، چيزى سرخ از آن كيسه گرفته و در ميان قصر فروريخت . ناگاه نهرى روان شد . آنگاه مشتى جو برداشته ، بكاشت و آن نهر ، او را آب داد . درحال ، زرعى خوشه‌دار پديد شد . خوشه‌ها گرفته ، بكوبيد و او را آرد كرده ، در جائى بنهاد و بازگشته ، تا بامداد بخفت . چون بامداد شد ، ملك بدر باسم برخاسته ، رفتن نزد شيخ بقال را اجازت خواسته ، بدكان او رفت و او را از ماجرى بياگاهانيد . شيخ از سخن او بخنديد و گفت : به خدا سوگند اين مكارهء پليد از براى تو مكرى كرده . و لكن هرگز از او باك مدار . آنگاه شيخ ، مقدار يك رطل سويق به ملك بدر باسم داده ، به او گفت : اگر ملكه اين را ببيند ، به تو بگويد كه اين چيست و او را چه خواهى كرد . تو بگو از بهر خورش آورده‌ام . پس به او بگو از اين سويق بخور . آنگاه او سويقى بيرون آورده ، به تو بگويد از اين سويق بخور . تو چنان بنماى كه از او ميخورى . و لكن مخور و زينهار كه از سويق او بخورى كه اگر از او مقدار ذره‌اى بخورى ، سحر او بر تو كارگر شود و از اين صورت به صورتى كه او خواهد ، درآئى ، و اگر از سويق او نخورى ، از سر او به تو آسيبى نرسد و او خجل شود و به تو گويد كه من با تو مزاح ميكردم و مودت و محبت بر تو آشكار كند . و لكن همهء آنها مكر و نفاق است . تو نيز محبت بر وى آشكار كن و به او بگو كه اى روشنى ديدهء من ، از اين سويق بخور و لذت اين را ببين . اگر او از سويق تو بخورد ، اگرچه مقدار ذره باشد ، درحال ، تو آب در كف كن و بر روى او بزن و به او بگو از اين صورت بدرآى . درحال ، او از آن صورت بدر شود و بهر صورتى كه تو خواهى ، درآيد . چون چنين كنى ، نزد من آى تا در كار تو تدبير كنم . ملك بدر باسم ، شيخ را وداع كرده ، بقصر ملكه بازگشت . ملكه از بهر او برپاى خاست و به او گفت : اى عزيز من ، دير كردى . بدر باسم جواب : در نزد عم خود بودم . و چون در نزد ملكه ، سويق را بديد ، گفت : نزد عم خود بهتر از اين سويق خوردم . و سويق بدرآورد . آنگاه ملكه ، سويق او را در ظرفى ديگر كرده ، به او گفت : از اين سويق بخور كه اين از سويق عم تو بهتر است . بدر باسم چنان